|
کوهستان آرام من آرام می نویسم، آرام بخوان...
| ||
|
چرا دیروز که باران می بارید شما دویدید رفتید درست جایی ایستادید که سقف آسمان سوراخ بود ؟چرا مثل گل های خشکیده از باران می هراسید بیایید زیر سقف آسمان بیایید خیس شویدو و چشمانتان را ببندید و خواب ببینید خواب ببینید که دستهایتان را به سوی آسمان بلند کرده اید و از آسمان که دارد می بارد، نم نم می بارد می خواهید همیشه ببارد هر صبح ببارد دارید دعا می کنید که همه ی ابرها بارانی بشوند و همه ی شنبه ها حتی جمعه ها که شنبه نیستند خیس باشد خیس ِ خیس .. حالا بیدار شوید باران می بارد .. [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 12:15 ] [ نسرین رستمیانفر ]
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:59 ] [ نسرین رستمیانفر ]
آی آدم ! تو چه کاره ای ؟ هان ؟ من زمین رو آفریدم ،رامِش کردم برات ،کوه هست ،بارون هست ،گیاه هست ،درخت هست ؛ شب هست ..روز هست ..برای خوابیدن برای آرامش برای روزی داشتن برو زندگی کن همین . فقط ازت می خوام زندگی کنی سخته ؟؟ای بمیری.... برو زندگی کن قبل از اینکه آسمون درهاشو وا کنه و کوهها راه بیفتن .. فقط برو زندگی کن همین . پ.ن: برداشت آزادی از آیات سوره نبا [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:48 ] [ نسرین رستمیانفر ]
تراکم راز در واحد سطح احساسم زیاد شده . باید یه چند تایی رو حذف کنم می دونین که رازا رو چه جوری حذف می کنن؟؟ راز اگه فاش بشه حذف می شه ! حالا کدوما رو حذف کنم ؟؟ [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:25 ] [ نسرین رستمیانفر ]
هفته ای که گذشت مورد نظر است .هفته ای که دو تا ملاقات خیلی خوب رو از دست دادم . حال چنان دلتنگم که مپرس ... [ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 17:10 ] [ نسرین رستمیانفر ]
گاه دلم پرواز می خواهد پرها واز . پرها باز . آآآآآآآآی پرواز............... [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 18:19 ] [ نسرین رستمیانفر ]
قول می دهم که بی خیال ربط آسمان و زمین بشوم شما فقط ربط من واین پنجره را شرح کنید .. [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 15:17 ] [ نسرین رستمیانفر ]
رامم کن، دوباره آرامم کن . . رامت می شوم ، دوباره آرام می شوم .. پ.ن: آهسته بخوانید ..آهسته ..آرام. [ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 20:51 ] [ نسرین رستمیانفر ]
یا رب امشب چه شبیست...
همه ی رخت من احساس من است ! همه ی حادثه پژواک تو بود این " اجل وای و اجل وای" که هی می گویند کوچی از سلسله اذهاب تو رو سوی تو بود ! من کجا بوده ام و حادثه چیست ؟ قصه ای غیرِ از این بودن و نابودن توست؟ نه ، و گویا که در این مهمل راز قصه ی اُنس زمین کار تو بود! من که عاشق به جلالِ همه- معنای تو اَم من کجا ، عشق به ایّام کجا؟ تو همانی که زمین تب ما از تو گرفت تو گرفتار نمودیش به این آنسه ی انسانی من گرفتار زمین ، وَ دل افگار ازایّام نیَم این زمین است که دل بسته به ما، جانانم ردّی از جنس طلب در کف بگشوده ی ماست؟ علقه ای در نگه ام در پی این خوش سیماست ؟ نیک بنگر که نیابی به دلم ردّی از او نیست در من هوس و میل به او او مرا اَر بهلد آزادم من اسیرم ،نه زمین اوست که دلبسته نه من موضوعات مرتبط: شعرگونه ها ادامه مطلب [ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 0:36 ] [ نسرین رستمیانفر ]
تا دستامون نره بالا جایی بارون نمیگیره ! [ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 18:26 ] [ نسرین رستمیانفر ]
واقعاً آسمون مال کیه؟مال ماست ؟یا مال خدا ؟ سهراب می گفت : آسمان مال من است ؛پنجره ،فکر، هوا،عشق، زمین مال من است ! اینو کسی می تونه بگه که بُعد جدیدی از زندگی رو به تازگی کشف کرده باشه.. کسی که همین دیروز دنیارو به شکلی که قبلا ندیده بود دیده باشه .. انسان وقتی در اوج ،با بداعتی کلان مواجه بشه می
گه: آسمان مال من است! آآآ آآآآآآ .........بوی تازگی می یاد... شاید من هم از فردا بگم : آسمان مال من است....
[ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 19:43 ] [ نسرین رستمیانفر ]
همیشه سخت بوده جدا کردن لبها از گره های فولادی ضریحت . هجرت از تو سخت است ؛ مرا همیشه هم جوار این بنیان عاشقانه بخواه . بانو ... سلام [ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 12:11 ] [ نسرین رستمیانفر ]
برای زندگی لازم نیست زمینی زیر پا با شد؛ هر جا یک تکه آسمان بود می شود زندگی کرد. حتی اگر خواستی ببینی کسی زنده است نبضش را نگیر؛ فقط نگاه کن ببین آسمان بالای سرش هست؟؟ [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 13:57 ] [ نسرین رستمیانفر ]
از پنجره ی احساس پریده ام توی کوچه و اجتماعی شده ام شعرهایم عاشقانه- اجتماعیست! پی نوشت : وصف ما نیست .وصف شاعریست عاشق که همین دیروز کاندیدا شده است . [ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 11:34 ] [ نسرین رستمیانفر ]
پسردو ساله ی دوستم می گوید : " مامان تنگ شدم !" یعنی اینکه دلم تنگ شده برایت داشتم با خودم فکر می کردم این تنگ شدن هم مقوله ی سواییست برای خودش این سوای دلتنگیست تنگ که می شوی دیگر هیچ چیز توی دلت جا نمی شود حتی نفست هم توی دلت نمی گنجد نه آرزو جا می شود توی دل ات نه حرف هایت جایشان می شود که در دلت بمانند تنگ که می شوی جای غم ها هم توی دلت کم می شود جا برای هیچ چیز و کس نیست جا حتی برای دلتنگی هم نیست تنگ شدن بدتر از دلتنگیست قابل توجه مامان خودم:"مامان تنگ شدم"
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 11:1 ] [ نسرین رستمیانفر ]
فکرش خوب کار می کرد.آن دفعه که لای دوتا اتوبوس با بچه هایش گیر کرد فکرش کار نکرد .تو پایانه ی اتوبوس رانی از اتوبوس پیاده شده بودند .می خواست با بچه هایش از عرض خیابان رد شود .برای رسیدن به خانه باید یک اتوبوس دیگر هم سوار می شدند. .همین که خواست از فاصله باریک بین دو تا اتوبوس پارک شده رد شود یکی از اتوبوس ها شروع به حرکت کرد .باریکه ی بین دوتا اتوبوس تنگ تر شد ؛اینقدر سریع که نشد از بین آنها بدوند و رد شوند .هاج و واج مانده بود و داشت له می شد .. بچه ها کوچک بودند و اتوبوس فضای خالی بین رینگ ها و چرخ ها زیاد داشت .خودش له شد لای آن دوتا . فکرش کار نکرد که مشت هایش را بکوبد به دیوار اتوبوس و آنقدر محکم بکوبد که راننده بشنود.بچه ها را هل داد لای رینگ و چرخ. آرام با اتوبوس در حالی که داشت له می شد رفتند جلوتر تا اینکه دو اتوبوس از هم رد شدند و سریع بچه ها را از لای چرخ های اتوبوس کشید بیرون .داد نزد. می توانست داد بزند ... می توانست کمک بخواهد اما داد نزد.توی زندگی هم له شد. چون داد نزد، کمک نخواست. بچه هایش فقط ترسیدند اما او له شد .بچه ها از اینکه او بمیرد ،او له شود، ترسیدند ؛اما او داد نزد .فقط آنجا منتظر ماند اوضاع بهتر بشود .ماند . له شد . بچه ها ترسیدند... موضوعات مرتبط: داستان [ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 11:9 ] [ نسرین رستمیانفر ]
اي خالق احساس، اي نديشه ي ظريف که مرا مي انديشي الها ! بشر را از امپرسيونيسم حاد منفعت گرايانه برهان و روح رو مانتيسم را در او بدم نازنينا! طعم دل انگيز اکسپرسيونيسم را به او بچشان تا به طعم دل انگيز آن ، هر صورتي از پسيميسم ،رئاليسم و اُپتيميسم را وا نهد و در انديشه ي بلند تصوير کردن هر چيز در قابي از اکسپرسيونيسم فرو رود. اي همه ي احساس! ترحم فرما که اگر چنين نکني موج نويي از دادائيست ها بر تنه ي احساس بشر خواهد روئيد، و قائده ي نظم ها را دوباره بر هم خواهد زد؛ واحساس را زير سوال خواهد برد؛ ومن يکي از ان دادائيست ها خواهم بود ! ترحم نما اي بلنداي احساس اي حضورنمناک. [ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 7:19 ] [ نسرین رستمیانفر ]
تو گل سرخ می خری و من دفتر خاطرات.. توحالم را می پرسی و من به فکر می روم ... تو شادی و من به فکر روزی که نباشم ،نباشی ،نباشیم آه می کشم ..... [ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 16:19 ] [ نسرین رستمیانفر ]
هاپيتا .... نوجواني در ذهنم هر روز بر فراز کوهي بلند و صخره اي نزديک غروب فرياد مي زند : ها پي تا.... ومن مي شنوم صداي غم ِ چشمانش را ... ها پي تا ... نمي دانم به چه زباني معنا مي شود اينکه مي گويد.. اما ترجمان غم اش ، چهره اش، وبلنداي اندوهي که بر آن ايستاده است اين است : هاپيتا يعني خدايا بيا مارا پيدا کن ما اينجا ييم بيا ما را برگردان . [ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 12:56 ] [ نسرین رستمیانفر ]
سلام خورشيد با زمين هماهنگ است در زندگي ات ؟ آنجا که شب،شب و آنجا که روز،روز؟ [ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 12:43 ] [ نسرین رستمیانفر ]
بعد از یک سال و پنج ماه زندگی در دو عدد چمدان(!) دیروز نیمه های شب که هر دو چمدان را خالی کردیم جشن ِپایان زندگی چمدانی با حضور خانواده در همان کنج حاصل از مادر ،زمان و زندگی برگزار شد! خداحافظ زندگی چمدانی! موضوعات مرتبط: روز نوشت [ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 12:55 ] [ نسرین رستمیانفر ]
در کنج حاصل از مادر ،زمان و زندگی دوباره آرام می گیرم.. دوباره عاشقانه جاودانه می شوم .. دوباره خدا می شود "اَنت".. و "هو" گم می شود . دوباره نبودن کم ، و بودن زیاد می شود . دوباره زندگی ... [ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 12:49 ] [ نسرین رستمیانفر ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||